هستی
به خودت نگاه میکنی ، زندگی هر جا سخت شد وایسادی ، اول و دوم و سوم سعی کردی جلوش وایسی اما کم کم کوتا اومدی نه کوتا نیمدی کم اوردی.. بجای قوی و قوی تر شدن ضعیف و ضعیف تر میشدی اگه دیدی داری خسته میشی و تحمل موندن ، جنگیدن ، سر و کله زدن نداری راحت خودتو میکشیدی کنار ، خودتو برمیداشتی و میرفتی یجا ازین فشارا کم کنی ، آدمای قوی اطرافت رو می دیدی یه وقتا میشستی و اونا رو نگاه میکردی .. دوس داشتی مثل اونا شونه خالی نکنی بمونی و تو اوج خفگی ، دلتنگی ، سختی ، تلخی ، تو اوج همه چی از ته دل بخندی، اما نمیشد نمیشد ادا در اورد.. به مرور آدم میشکنه ، تحملش تموم میشه و دنیا رو سر خودش و اطرافیاش خراب میکنه ، گاهی نگاه اطرافیا بیشتر خوردت میکرد.. نمیخواستی درکت کنن همدردی کنن اما نمیخواستی ، با حرفاشون مثل تیغ به قلبت چنگ بزنن.. یجاهایی حس دوس داشتنو دیگه درک نمیکردی ، بی تفاوت لبخند میزدی بی تفاوت احساس نشون میدادی بی تفاوت عصبی میشدی بی تفاوت مهربون میشدی
اما بی تفاوت اشک نمیریختی..
پس یعنی هنوز دلی هست .. هنوز احساس داری..هنوز هستی
خدایا...