آب با طعم خدا
به نام روشنی...
به عهد من وفا کنيد تا به عهدتان وفا کنم
بقره آیه 40
الهی همچو بيد می لرزم مبادا که به هيچ نيرزم
الهی به حرمت آن نام که تو دانی و به حرمت
آن صفت که تو چنانی که ما را از وسوسه و
از غرور نادانی نگاه دار که می توانی
الهی، ندانستم ،چون دانستم،نتوانستم.
سلام...
اين روزها،آدم ها سرشان شلوغ است
کسی حوصله ی خدا را ندارد کسی حال
او را نمی پرسد. اما تو اين کار را بکن،
تو حالش را بپرس و ساعت هايت را با
او قسمت کن، ثانيه هايت را هم.
زندگی مثل آب مثل درياست!
کاش زندگی مان ساده باشد
کاش مملوء از مهربانی ها باشد
کاش زندگی مان به دور از حسدها باشد
کاش زندگی مان مثل آب باشد
آبی با طعم خدا...
آيا آن شبنم را بر سينه ی پهن برگ،خوب ديده ای؟
انگار آغوش برگ به تماشای ميهمان تک قطره ای
نشسته و از راز بلبل که به تماشای گل است، قصه ها
برايش می گويد.
آيا آن قطره ی اشک در چشم يتيمی که خواهان نوازش
دستت بر سرش است و تو حرومش می کنی، ديده ای؟
آيا اين غصه که چون بغض در گلو، خانه کرده و صاحبش
را می آزارد و با يک درد دل تو می شکند، ديده ای؟
آيا آن گرفتاری که از عمق چشمانش، دستی بر آورده و
به سوی تو دراز کرده، ديده ای؟
آيا جنس نگاه بی بضاعتی که در بازار به خريدار و
فروشنده است، ديده ای؟
آيا صدای ناله ی آن مرغ سحری که می گويد: يک روز
ديگر گذشت و تو بی خبری،ديده ای؟
آيا آن دست پينه بسته ای که در هر پينه ی آن، رنج ساليان
نهفته، ديده ای؟
آيا آن معصوميت چشم دخترکی که از بی مادری به آسمان
خيره شده را ديده ای؟
ما در قبال اين نگاه ها وصداها،مسئوليتی داريم به نام «انسان بودن»
چون او هم مخلوقی چون من و من هم مخلوقی چون اويم.
امروز اين وبلاگ رو زديم تا در کنار هم به روزی برسيم
که زندگی مان فقط طعم خدا داشته باشد...
خدايی که مثل معلم است معلمی که همواره
می خواهد به هر بهانه ای به ما جايزه ای بدهد
که چندين برابر کار ماست!
____________________________________
آنگاه که گروهی او را ستايش کردند فرمود:
بار خدايا تو مرا از خودم بهتر می شناسی و من خود
را بيشتر از آنان می شناسم.
خدايا مرا از آن چه اينان می پندارند نيکوتر قرار ده و
آن چه را که نمی دانند بيامرز.
حکمت ۱۰۰
ميلاد عزيز موحدان امام علی (ع) گرامی باد.
ياعلی
ز ليلی من شنيدم ياعلی گفت
به مجنون چون رسيدم يا علی گفت
مگر اين وادی دارالجنون است
که هر ديوانه ديدم يا علی گفت
نسيمی غنچه ای را باز می کرد
به گوش غنچه کم کم ياعلی گفت
خمير خاک عالم را سرشتند
چو بر می خاست آدم ياعلی گفت
چمن با ريزش باران رحمت
دعايی کرد و او هم ياعلی گفت
يقين پروردگار آفرينش
به موجودات عالم ياعلی گفت
علی را ضربتی کاری نمی شد
گمانم ابن ملجم ياعلی گفت
مگر خيبر زجايش کنده می شد
يقين آنجا علی هم ياعلی گفت
____________________________________
در آخر...
تا تو همه غيب بودی، من همه عيب بودم
چون تو از غيب جدا شدی من از عيب جدا شدم
تا بعد
ياعلی![]()
خدایا...