<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>╰☆╮زنـدگی آبیــسـت با طعـم خـــــدا╰☆╮</title>
<link>https://abbatamekhoda.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 16 Sep 2013 20:00:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>رضا</title>
<link>https://abbatamekhoda.blogfa.com/post/32</link>
<description>گاهی دلم میگرد از نام رضاا.. پ.ن : عید رضا مبارک. کاش کبوتری بودم پر میکشیدم میگذشتم از آسمان گنبدت</description>
<pubDate>Mon, 16 Sep 2013 20:00:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>abbatamekhoda</dc:creator>
<guid>abbatamekhoda.blogfa.com/post/32</guid>
</item>
<item>
<title>پاییز</title>
<link>https://abbatamekhoda.blogfa.com/post/31</link>
<description>قدم زدن تو کوچه ها بارون برگ رو شونه ها پ.ن : کفش ها هم صحبت و همدمای خوبی هستند..</description>
<pubDate>Wed, 11 Sep 2013 21:43:28 +0330</pubDate>
<dc:creator>abbatamekhoda</dc:creator>
<guid>abbatamekhoda.blogfa.com/post/31</guid>
</item>
<item>
<title>فیلم</title>
<link>https://abbatamekhoda.blogfa.com/post/30</link>
<description>یه سریال تاریخی بود، مثل بیشتر سریالا دو گروه و حزب بودن که با هم دشمنی و مخالفت داشتن یه مسابقه و نبرد بود برای انتخاب سرگروه مبارزان ، تو مرحله آخر ، یوشین ، سرباز طرفدار شاهزاده مونده بود باید ده بار ضربه از طرف بهترین مبارز رو تحمل میکرد و از پا درنمیومد تا پیروز میشد سر نهمیش پهن زمین شده بود و دیگه نای بلند شدن نداشت سکوت همه جا رو گرفته بود.. گروه مخالف خوشحال که داره شکست میخورن و پسر خودشون (تو مرحله قبلی شکست خورده بود) میشه سرگروه..</description>
<pubDate>Tue, 03 Sep 2013 18:52:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>abbatamekhoda</dc:creator>
<guid>abbatamekhoda.blogfa.com/post/30</guid>
</item>
<item>
<title>هستی</title>
<link>https://abbatamekhoda.blogfa.com/post/29</link>
<description>به خودت نگاه میکنی ، زندگی هر جا سخت شد وایسادی ، اول و دوم و سوم سعی کردی جلوش وایسی اما کم کم کوتا اومدی نه کوتا نیمدی کم اوردی.. بجای قوی و قوی تر شدن ضعیف و ضعیف تر میشدی اگه دیدی داری خسته میشی و تحمل موندن ، جنگیدن ، سر و کله زدن نداری راحت خودتو میکشیدی کنار ، خودتو برمیداشتی و میرفتی یجا ازین فشارا کم کنی ، آدمای قوی اطرافت رو می دیدی یه وقتا میشستی و اونا رو نگاه میکردی .. دوس داشتی مثل اونا شونه خالی نکنی بمونی و تو اوج خفگی ، دلتنگی ، سختی ،</description>
<pubDate>Tue, 03 Sep 2013 18:50:06 +0330</pubDate>
<dc:creator>abbatamekhoda</dc:creator>
<guid>abbatamekhoda.blogfa.com/post/29</guid>
</item>
<item>
<title>پر باز</title>
<link>https://abbatamekhoda.blogfa.com/post/28</link>
<description>این روزها مانده ام میان به خاک زدن به خاکی زدن - - - - - - - - - - - - - پرنده ِ دلم این روزها همچو پروانه گرد ِ خود گرد ِ قفس میچرخد گوش فرا ده می رسد آهنگ ِ تلخ ِ چنگ به گوش با من آ باز کنیم قفسش را پرنده مردنیست تاب ِ ماندن ندارد بال ِ پرواز ندارد دل ِ رفتن ندارد اما کورسوی امیدی به رهایی دارد این روزها گاهی خنده ای بر لب دارد خنده ی آزادی پ.ن : می گویند یک روز خوب می آید می گوید روز خوب آوردنیست روزها می آیند و می روند سهم من ازین روزها و خوبی ها کاش</description>
<pubDate>Sun, 25 Aug 2013 20:51:23 +0330</pubDate>
<dc:creator>abbatamekhoda</dc:creator>
<guid>abbatamekhoda.blogfa.com/post/28</guid>
</item>
<item>
<title>بیا و آسمون ِ دلم باش</title>
<link>https://abbatamekhoda.blogfa.com/post/27</link>
<description>پرده اول : کوله پشتی رو برداری ، دلتو بذاری توش ، درو باز کنی خودتو بذاری پشت در و بزنی بیرون . بری و بری .. تا اونجا که پاهات میبرنت بری . بری یجا که کسی نیست ، نه تلفنی نه کامپیوتری نه حرفی نه صدایی فقط تو باشی ، بشینی رو به روی دلت ، تو چشاش ذل بزنی و بگی : بگو حرفی بزن.. هر وقت حرفی زد با نگاه بهش گفتی الان وقتش نیست بذار بعدا بگو.. دستاشو بگیری تو دستات ، تکونش بدی همینطوری نگاش کنی اندازه تمام این سالا که نشسته بودو نگات میکرد بغلش بگیری ، نوازشش کنی</description>
<pubDate>Thu, 22 Aug 2013 19:06:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>abbatamekhoda</dc:creator>
<guid>abbatamekhoda.blogfa.com/post/27</guid>
</item>
<item>
<title>خرداد هم میگذرد روسیاهی اش می ماند برای ...</title>
<link>https://abbatamekhoda.blogfa.com/post/26</link>
<description>خرداد ماه است... اما از آن خرداد ماه هایی که هر چهار سال یکبار اتفاق می افتد شیرینی ای از آن به خاطر ندارم ! اما تلخی های 4سال گذشته هنوز زیر زبانمان احساس میشود خرداد برای من همیشه ماه اضطراب و تشویش بوده اما به رسم همیشگی &quot; این نیز بگذرد &quot; دست من هم نیس خوب یا بد بگذرد چون انگاری این ما نیستیم که بگوییم خوب بگذر یا بد تکلیف مشخص است فقط بگذرد اما میخواهم به ذکر چند نکته بسنده کنم... مولایم امیر مومنین در خطاب به استانداران می فرمایند : قلمهاي خود را نازک</description>
<pubDate>Mon, 03 Jun 2013 19:41:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>abbatamekhoda</dc:creator>
<guid>abbatamekhoda.blogfa.com/post/26</guid>
</item>
<item>
<title>نام تو بردم لبم آتش گرفت..</title>
<link>https://abbatamekhoda.blogfa.com/post/25</link>
<description>مات و مبهوت تنها معمای خلقتم.. مگر می شود از عشق هم سر برید؟؟... دلت مى‌خواهد، طاقت بیاورى، صبورى کنى و حتى به حسین دلدارى بدهى. بچه ها چشمشان به توست. تو اگر آرام باشى، آرامش مى گیرند و اگر تو بى تابى کنى، طاقت از کف مى دهند. حسین از صبح با تک تک هر صحابى، به شهادت رسیده است، با قطره قطره خون هر شهید، به زمین نشسته و تو هر بار به او تسلى بخشیده اى. هر بار قلبش را گرم کرده اى و اشک از دیدگان دلش سترده اى.</description>
<pubDate>Fri, 23 Nov 2012 21:11:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>abbatamekhoda</dc:creator>
<guid>abbatamekhoda.blogfa.com/post/25</guid>
</item>
<item>
<title>همه جا پر از فرشته است</title>
<link>https://abbatamekhoda.blogfa.com/post/24</link>
<description>فرشته ها آمده اند پایین. همه جا پر از فرشته است.از کنارت که رد می شوند،می فهمی؟ اسمت را که صدا می زنند، می شنوی؟ دستشان را که روی شانه ات می گذارند ،حس می کنی؟ راستی حیاط خلوت دلت را آب و جارو کرده ای؟دعاهایت را آماده گذاشته ای؟ آرزوهایت را مرور کرده ای؟ می دانی که امشب به تو هم سر می زنند؟ می آیند و برایت سوغات می آورند، پیراهن تازه ات را. خدا کند یک هوا بزرگ شده باشی . می آیند و چهار گوشه دلت را نور و گلاب می پاشند .</description>
<pubDate>Fri, 20 Jul 2012 18:36:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>abbatamekhoda</dc:creator>
<guid>abbatamekhoda.blogfa.com/post/24</guid>
</item>
<item>
<title>سخت دلتنگ است ، کسی چون او مباد</title>
<link>https://abbatamekhoda.blogfa.com/post/23</link>
<description>امروز متوجه شدم پدر یکی از دوستای عزیزم این دنیای خاکی ما رو وداع گفته... سخت ناراحت شدم... شخصی که با رفتنش یه وجود خیلی پر ارزش و مفید رو از این دنیا گرفت یه نویسنده ی توانا.. یه مورخ...کسی که عمر خودشو صرف مذهب شیعه کرد براستی که جاشون تا ابد خالیه... گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر هست ناگه نیست گردد از نظر باورم شد این من ناباورم روی دوش خویش او را میبرم می برم او را که آورده مرا پاس ایامی که پرورده مرا می برم در خاک مدفونش کنم از حساب خویش بیرونش کنم</description>
<pubDate>Sat, 26 May 2012 18:02:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>abbatamekhoda</dc:creator>
<guid>abbatamekhoda.blogfa.com/post/23</guid>
</item>
</channel>
</rss>
