تبليغاتX

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

اللهم عجل لولیک الفرج

زندگی آبیست با طعم خدا


زندگی آبیست با طعم خدا

خبر از آینده ....


این حوادث هنگامی رخ می دهند که جنگ در میان شما طولانی شود و دنیا بر شما تنگ گردد که ایام بلا

 را طولانی پندارید تا روزی که خداوند پرچم فتح و پیروزی را برای شما به اهتزاز درآورد (زمان ظهور حضرت حجت عج)


فتنه ها آنگاه که روی آورند با حق شباهت دارند و چون پشت کنند حقیقت چنانکه هست نشان داده می شود.
فتنه ها چون می آیند شناخته نمی شوند, و چون می گذرند شناخته می شوند.


فتنه ها چون گردبادها می چرخند از همه جا عبور می کنند, در بعضی شهرها حادثه می آفرینند و از

برخی شهرها می گذرند...

نهج البلاغه خطبه ۹۳

نوشته شده در هشتم دی 1388ساعت توسط وفا و رها | |

کوهنوردی می خواست بلند ترین قله را فتح کند اما از آنجایی که آوازه فتح قله را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت به تنهایی قله را فتح کند بالاخره بعد از سالها آماده سازی خودماجرا جویی اش را آغاز کرد.

او شروع به بالا رفتن از قله کرد، اما دیر وقت بود به جای چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد تا اینکه هوا تاریک تاریک شد. سیاهی شب بر کوهها سایه افکنده بود و کوه نورد در حال بالا رفتن بود. ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند او هیچ چیز نمی دید.همه جا تاریک بود.قادر به دیدن چیزی نبود.چند قدمی با قله فاصله داشت که پایش لغزید و با شتاب تندی به پایین پرت شد....

در حال سقوط فقط نقطه های سیاهی می دید و به طرز وحشتناکی فکر می کرد که جاذبه زمین او را در خود فرو می برد.همچنان در حال سقوط بود...در آن لحظات پر از وحشت تمام خوب و بد زندگی به ذهنش هجوم آورده بودند.ناگهان درست در لحظه ای که مرگ خود را نزدیک می دید حس کرد طنابی که به دور کمرش بسته شده و او را به شدت می کشد.میان آسمان و زمین معلق بود....فقط طناب بود که او را نگه داشته بود و در آن سکوت هیچ راه دیگری نداشت جز اینکه فریاد بزند:خدا یا کمکم کن....

ناگهان صدایی از دل آسمان پرسید:

چه می خواهی؟

خدایا نجاتم بده.....

آیا یقین داری که می توانم تو را نجات بدهم؟

بله باور دارم....

پس طنابی را که به کمرت بسته شده قطع کن(صدا از آسمان)

لحظه ای در سکوت سپری شد و کوهنورد تصمیم گرفت با تمام توانش طناب را بچسبد و رها نکند.فردای آن روز گروه نجات گزارش دادند که جسد یخ زده کوهنوردی پیدا شده در حالی که از طناب آویزان بوده و دست هایش طناب را محکم چسبیده بودند در حالی که فقط و فقط چند قدم با سطح زمین فاصله داشت!!!!

پ ن1:دلمون واسه همتون تنگ شده.ایشالله سال دیگه زود به زود آپ می کنیم.

پ ن 2: با تشکر از برادر خوبم آقا مهدی(حس آبی) که خیلی زحمت کشید

 

نوشته شده در هفدهم مهر 1388ساعت توسط وفا و رها | |

                               به نام خدا

کجایید ای شهیدان خدایی             بلاجویان دشت کربلایی

کجایید ای سبک روحان عاشق      پرنده پر ز مرغان هوایی

 

توت کالی هستم

بر درختی فرتوت

باد را با تن من کاری نیست

حسرت روز رسیدن دارم

در وجودم از دیر

عافیت کرده رسوب

از حضیض این اوج

تا بلندای سقوط

هوس رخت کشیدن دارم

بر درختان دگر

توت های شیرین

چه غرورآمیزند

باد تا می گذرد از برشان

عاشقانه،

به زمین می ریزند

مرگشان حاصل سنگینی و شیرین شدن است

بر درختی فرتوت

توت کالی هستم

از گزند همه آفاق مصون

پشه ها دورو برم می لولند

بودنم رنگ تجاهل دارد

خوب می دانم،لیک

با همه تلخی

خود

عاقبت طعمه شیرین کلاغان هستم

 امروز دلم به یاد شهیدان گرفته است

صحرای دلم بهانه باران گرفته است

از هر چه بوی عشق تهی بود خانه ام

اینک صفای لاله و ریحان گرفته است

امروز فضای دل سبز و دیدنی است

در فصل زرد،رنگ بهاران گرفته است

________________________________________________

خدایا از این دنیا، ز غیر خود رهایم کن

خدایا ثانیه ای مرا به خود رها مکن

خدایا دیده ای بینا به من ده

سری پر شور و بی پروا به من ده

کویرم،دستم از هر چیز خالیست

دلی سرشار چون دریا به من ده!

 

پ.ن1: بوی ماه مهر.......ماه مهربان

          اولین مهری است که بوی مهر نمی دهد....

          تخته سیاه...گچ....نیمکت....

پ.ن2: دلم هوای قطعه 24 رو کرده....دلم تنگه براتون

پ.ن3: امروز یه اتفاق قشنگ دیگه هم افتاده.....

          یه نی نی کوچولو به دنیا اومده.... 

         فاطیما جون تولدت مبارک

آرزو می کنیم هر جا هستی زیر سایه آقا امام زمان،شاد،سلامت و موفق

باشی و به آرزوهای قشنگت برسی و عاقبت به خیر بشی عزیز...

 

تابعد

یاعلی

نوشته شده در سی و یکم شهریور 1388ساعت توسط وفا و رها | |

به من میگن علی کیه؟ علی امام عاشقاس...

اون آقایی که شبا رد می شد از کوچه ی ما کیسه بدوش کو؟؟

اون آقای خرقه پوش کو؟؟

کجاس اون آقا که پینه های دستاش مرهم دلای ما بود

نفس سبز نگاهش همیشه حلال مشکلای ما بود

می شه یک باره دیگه سر بزنه به خونه ی ما

بگیره نشونی از غربت بی نشونه ی ما

موهای آقا سفیده...جوونا کیسه رو از آقا بگیرین

قامت آقا خمیده... جوونا... کیسه رو از آقا بگیرین

جوونا آقا بشین زنده کنین رسم جوونمردی رو امشب

یتیما منتظرن زنده کنین رسم شب گردی رو امشب

یتیما پشت درای خونشون منتظر آقا نشستن

گوش بزنگ تق تق یه جفت صدای پا نشستن

تو کوله بار شعر من اسم قشنگ علیه

قافیه ی تنگ دلم از دل تنگ علیه

تو کوچه های غربتم نشونی از مولا میدم

اهل محل سلاممو جواب سر بالا میدن

به من میگن علی کیه؟؟ علی امام عاشقاس

به من میگن علی چیه؟؟ داغ دل شقایقاس

توی نجف یه خونه بود که دیواراش کاگلی بود

اسم صاحب اون خونه مولای مردا علی بود

نصف شبا بلند میشد..یه کیسه داشت که ور میداشت خرما و نون و خوردنی هر چی که داشت تو اون میذاشت

راهی کوچه ها میشد..تا یتیمارو سیر کنه..تا سفره ی خالیشونو بر از نون و پنیر کنه

بعد علی کی میتونه محرم راز من بشه درد دلم رو گوش کنه تا چاره ساز من بشه

چشماتو وا کن آقا جون.... بالهای خستمو ببین

منو نگا کن آقا جون..... دل شکستمو ببین....

                                                                                  مرحوم آقاسی

پ ن ۱:خدا جون این شبا خونه ی علی چه خبره؟؟

حتما اون چاه هم مثل من دلتنگ علی میشه ...

پ ن ۲:از تمام دوستای گلم میخوام که تو این شبای عزیز ما رو فراموش نکنن

 

نوشته شده در نوزدهم شهریور 1388ساعت توسط وفا| |

                        به نام خالق گل سرخ

تا حالا به آسمون صاف نگاه کردی؟

بر خلاف چیزای دیگه با اینکه یکدست و تکراری به نظر میرسه

اما آدم از نگاه کردن بهش خسته نمیشه

شاید برای همینه که اونایی که یه رنگ بودن رفتن اون بالا

بهش گفتم:می خوام برم اون بالا ببینم چه خبره؟

با وجود اینکه زمین هزار و یک رنگه

باز نگاهمون به این یه رنگه

کاش منم مثل جک، لوبیای سحرآمیز داشتم

تا میتونستم برم بالا

به نظرت از کجا میشه لوبیای سحرآمیزو پیدا کرد؟ خریدنیه؟

درسته اینجا هم کلی چیز عجیب و قشنگ هست که هنوز ندیدمشون

اما اونجا یه خبریه......که همه چی پشت ابراست....

که هر کسی نمی تونه اونجا رو ببینه...

باید برم...

دلم را به آسمان می سپارم

آنجا که تو در بلندای نگاه بر همگان نشسته ای

این دل اگر تنهاست ....این دل اگر خسته از تمام ملال هاست

این دل اگر بی تاب از نداشته هاست...

باتوست ....

چشم به راه نگاه توست ......

ای بلندای نگاه...

راضی به دنیایم باش که این تنها دلخوش به رضای توست.

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: سلام به دوستای مهربونم

       امیدوارم همه خوب باشین

       قرار نبود بیام ولی چون به یه سری دوستان نتونستم خبر بدم

       اومدم بگم تا آخر ماه رمضون نیستم...

       دعامون کنین...

       تابعد

       یاعلی

       خداحافظ

نوشته شده در سی و یکم مرداد 1388ساعت توسط رها| |


Design By : Night Skin